مجله فرهنگی
شناسنامه کاروان مهر

دوماهنامه فرهنگی
صاحب امتیاز‌‌‎‏‏، سردبیر: فرزانه قوجلو
مدیر داخلی: ستاره حیدری نوری
طراح گرافیک: علی بخشی
امورمشترکین: ساحل حیدری نوری
ایمیل مجله:
info@caravan-mag.com
ایمیل سردبیر:
ghojaloo20@gmail.com
تلفن:
77373086 - 09122881465
فاکس: 77373086
نشانی پستی: تهران
صندوق پستی: 677-16765

بدون عنوان، طراحی، اثر سهراب سپهری

بدون عنوان، طراحی، اثر سهراب سپهری

آبی

آبی بود که صدا می‎زد. این رنگ در زندگی‎ام دویده بود .میان حرف و سکوتم بود. در هر مکثم تابش آبی بود. فکرم بالا که می‎گرفت آبی می‎شد. آبی آشنا بود. من کنار کویر بودم. و بالای سرم آبی فراوان بود. روی زمین هم ذخیره‎ی آبی بود.[۱]

آبی آسمان

تماشای آبی آسمان تماشای درون است. رسیدن به صفای شعور است. آبی، هسته‎ی تمثیل مراقبه و مشاهده است.[۲]

آرزو

آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم. [۳]

آزاداندیشی هنرمند

از تکنیک که بگذریم، موضوع ایدئولوژی پیش می‎آید. همان طور که نمی‎توان هنرمند را مجبور به پذیرفتن تکنیکی ساخت، همان طور هم نمی‎توان ایدئولوژی را به او تحمیل کرد.[۴]

آزادی (۱)

بس که در سرزمین گل و بلبل به کار ما کار داشته‎اند، همین اندازه که در دیاری کسی سر به سر ما نگذارد آن دیار را بهشت و مردمش را فرشته می‎دانیم.[۵]

آزادی (۲)

در دیار ما آرامش خیال برای نازک‎دلان کیمیاست. راست است که همه جا خوب و بد به هم آمیخته، اما در این آب و خاک نمی‎گذارند خوب‎ها را ببینیم و به آن‎ها بپرداریم.[۶]

آشنایی

گویا ما همه‎ی برخوردها را در زمان گمشده به رؤیا دیده‎ایم. چشم به راه همه‎ی آستانه‎ها و مسافرها بپردازیم، وگرنه چرا برخوردها ما را از شگفتی، سنگ نمی‎کند؟ وگرنه چرا اندوه جدایی غباری نمی‎پراکند. چیزهایی در سر راه نشسته است. چیرهایی دیده شده و از یاد رفته. در مشهد جوبیاری ناگهان مرا از رفتن بازداشت. پی بردم که این جویبار را بارها دیده‎ام، اما در کجا؟ نخستین بار بود که به شهر سفر می‎کردم. برای من روشن بود که بارها از کرانه‏ی این جویبار گذشته‎ام. شاید در خواب‎هایم و شاید نیز در پهنه‎یی دیگر. همه چیز پیچیده است.. همه چیز. بهشت ما کمترین نسیم آشنایی است و گاه می‎پنداریم که از آشنایی سرشاریم. مثل این شب بارانی که از سیماها و صداهای آشنا سرشار است.[۷]

باد

بادی تند، و بی‎آرامی هر چه درخت. و درهمی موها، و تپش تن‎پوش‎ها.[۸]

بارش و نگارش

می‎بارد و من هوای نوشتن دارم. هوای نوشتن، سرودن و گریستن، روزها آمد، روزگاران رفت، و من چشم به راه.[۹]

بدون عنوان، طراحی، اثر سهراب سپهری

بدون عنوان، طراحی، اثر سهراب سپهری

باغ وحش

هیچ گاه خوش نداشتم؛ مشتی پرنده و دام و دد در چاردیواری چشم‎بستگی مردمان.[۱۰]

باغ‎های ایرانی(۱)

قرینه‎سازی باغ ایرانی با تصورات عرفانی می‎خواند. جدول آب، آبی آسمان را تکرار می‎کند. و باغ خود قرینه‎ی بهشت است.[۱۱]

باغهای ایرانی(۲)

در باغ ایرانی، جوی آب با کاشی‎های آبی چیزی است بیش از نصف آسمان، چیزی است مقدم بر انعکاس آبی آسمان.[۱۲]

بام ایرانی

روی بام، برآمدگی طاق‎های ضربی اطاق‎ها و حوضخانه چه هوسناک بود { برای دویدن} برجستگی‎ها یک اندازه نبود. چون اطاق‎ها یک اندازه نبود. حوضخانه هم طاقی بلندتر داشت. سطوح هموار بام در یک تراز نبود: ساختمان در سراشیب نشسته بود. در تمامی بام، هیچ زاویه‎ی تند نبود. اصلاً زاویه‎ای در کار نبود. در مهربانی و الفت عناصر هیچ سطحی خشن نبود. با سطح دیگر فصل مشترک نداشت. سطح دیگر را نمی‎بٌرید. خط فدای این آشتی شده بود. بام، هندسه‎ی مذاب بود… این بام زیر پا می‎تپید.[۱۳]

برخورد با آثار هنری

من به عقیده‎ی این و آن کاری ندارم. به قضاوت تاریخ هنر نیز علاقه‎یی نشان نمی‎دهم. به یک تابلو همان طور نگاه می‎کنم که به یک سنگ یا یک درخت. آن چه را در یک اثر هنری می‎جویم حالت آن است. [۱۴]

بهار

بهارها یادم هست، گاه یک گل مخملی می‎کندم و میان اطاق آبی پرت می‎کردم. نمی‎دانستم چرا.[۱۵]

بیابانی

می‎بینی، من همه‎اش در آن دیار هستم. چه کنم من زندگی‎ام را بر سنگ و گیاه آن سرزمین لغزانده‎ام. طپش‎هایم را به آب و گل آن هدیه کرده‎ام. هرگز نمی‎توانم نگاهم را از دورافتاده‎ترین خار بیابانش بازپس بگیرم. بیابان گفتم و درد خودم را تازه کردم. در پاریس بیایان نیست. این را همه می‎دانند، اما همه نمی‎دانند که من اگر مدتی بیایان نبینم دق می‎کنم…می‎دانی نباید بیابان را از یک بیابانی گرفت. من می‎روم، می‎روم تا به «منِ» آن دیار بپیوندم.[۱۶]

بیگانگی(۱)

خیلی‎ها هستند که خودشان را با آدم هم‎زبان نشان می‎دهند، ولی هم‎زبانی آن‎ها خیلی سطحی است و انسان بدون آن که به خود زحمت بدهد، می‎تواند بر بیگانگی عمیقی که بین آن‎ها و خودش وجود دارد، دست یابد. من بی‎آن که بخواهم به اگزیستانسیالیست‎ها نزدیک شوم، عقیده دارم این بیگانگی همیشه و در همه جا هست. وقتی بین ما و کسانی که به نظر می‎آید هدف مشترکی با ما دارند، این بیگانگی عمیق وجود دارد، پیداست وضع‎مان با دیگران چه گونه است.[۱۷]

بیگانگی(۲)

به نظر می‎رسد برای ما زندگی ( به معنی عمومی آن) حساب جداگانه‎یی دارد، در حالی که دیگرانی که خود را با ما دارای یک هدف می‎شناسند، قبل از هر چیز زندگی می‎کنند. به همان اندازه که {زندگی} آن‎ها را با تقش و نگارهای ظاهری می‎فریبد، از هنر و هدف هنری دور می‎مانند. یک نفر نیست به این چشم بستگان گوشزد کند که راه خود را عوضی آمده‎اند.[۱۸]

خاور دور

فروتنی شرقی به دیده‎ی من جای بلندی دارد. میان ما و این خاورِ دوری‎ها پیوندهایی است. شعر Basho و Hiroshige برای مان نیز اشاره‎یی آشنا دربردارد. عرفان ما و بودیسم اینان، هر چه به دور از هم باشد، در جاهایی برخورد می‎یابد و شاید یکی می‎شود.[۱۹]

خبر از فردا

فراترش را نمی‎دانم. و هرگز نمی‎دانیم.[۲۰]

بدون عنوان، طراحی، اثر سهراب سپهری

بدون عنوان، طراحی، اثر سهراب سپهری

خلوت

یاد همه‎ی لحظه‎هایی می‎افتم که زندگی را زیسته‎ام. زندگی من هرگز ادعا نخواهد کرد که در خلوت می‎گذشته است. تازه کدام خلوت؟ خلوتی پر از این و آن، پر از این سنگ و آن درخت. زندگی ما را به این سو و آن سو می‎برد.[۲۱]

خلوت‎گزینی و درخودنگری

شاید آن «خراب شده» را به یاد من بیاوری و ابتذالی را که در آن موج می‎زند. راست است من با تو هماهنگم. ابتذال محیط ما تحمل‎ناپذیر است. اما، می‎دانی می‎توان از خیلی حرف‎ها دور بود. می‎توان نسبت به آن چه در محیط می‎گذرد بی‎اعتنا ماند، می‎توان در خلوت خود ماند و در خود نگریست. شاید این حرف‎ها به نظر رنگ و رو رفته می‎آید، اما این چیزی است که به چشم من حقیقت دارد.[۲۲]

سهارب سپهری، عکس از عباس حجت پناه

سهارب سپهری، عکس از عباس حجت پناه

خواب‎ها

بال و پر می‎گشایم. از دامنه‏ی کوه برمی‎خیزم، اوج می‎گیرم و از سیتغ می‎گذرم. در مسیر پرواز، زیر پا، تپه‎ها، چمن‎زارها، رودخانه‎ها، دشت‎ها و انبوه درختان را می‎بینم و در می‎گذرم و آرام در دامنه‎ی کوهی دیگر فرود می‎آیم… این خواب‎ها بر خلاف کابوس‎ها که غالباً سیاه و سفیدند، رنگی‎اند.[۲۳]

 

خوبی

آه که خوبی دیگران چه دردناک است.[۲۴]

خودکشی

همیشه از آدم‎هایی که حرمت زندگی را نگه نمی‎دارند و خودشان را می‎کشند، تعجب می‎کردم. اما حالا می‎فهمم چه طور می‎شود که خودشان را می‎کشند. بعضی وقت‎ها زندگی کردن غیرممکن است.[۲۵]

بدون عنوان، طراحی، اثر سهراب سپهری

بدون عنوان، طراحی، اثر سهراب سپهری

زمزمه‎های بلند

میان ما و آفتاب‎ها، دشت‎ها و جوانه‎ها نشسته است، و من می‎ترسم نخستین جوانه صدای مرا کم رنگ کند. لرزش برگی هم می‎تواند بر گریه‎ی من پرده فروکشد. پس باید بلند بگریم، بلند زمزمه کنم، تا مرا از پس همه‎ی جوانه‎ها و برگ‎ها بشنوی.[۲۶]

زنان

با زنان راحت‎تر می‎توان سخن گفت، و کنار آمد. آن‎ها کم توقع هستند و خوب گوش می‎کنند.[۲۷]

زندگی

یاد زیر و بم‎های این زندگی پدرسگ افتادم، که مثل رودخانه‎یی که به شن‎زار فرو ریزد، پشت سر ما هرز می‎رود… گاهی فکر می‎کنم زندگی، رگه‎های طنزآمیزش بیشتر است.[۲۸]

زندگی دیگر

من برای یک طرز زندگی دیگر ساخته شده‎ام. کدام طرز؟[۲۹]

زندگی واقعی

پرداختن به کارهای خانه به پیشرفت کار واقعی ما کمک می‎کند. وقتی که من و تو از نردبان رفیع معنویات پایین می‎آییم تا یک بشقاب را بشوییم، نه تنها چیزی از دست نداده‎ایم، بلکه درستی و سلامت واقعیت را با هنر خود نزدیک کرده‎ایم.[۳۰]

زنگ مدرسه

از همه بدتر صدای زنگ مدرسه بود… این صدا خیالم را می‎بُرید. ذوقم را می‎شکافت. شورم را می‎نشاند. در کیف مدرسه پنهان می‎شد. با من به خانه می‎آمد و فراغتم را می‎آزرد. وجودی پیدا داشت: به خوابم می‎آمد. این صدا درس شتاب می‎داد. و ترس دیر رسیدن… از در و دیوار می‎شنیدم.« مدرسه‎ات دیر شد.» و وای به حالم اگر نرسیده به مدرسه صدای زنگ بلند می‎شد. صبح، در برف زمستان هم، برابر در بسته‎ی مدرسه می‎ماندم تا باز شود. اما سالی یک بار، صدای زنگ مدرسه را اشارت خوش بود. و بشارت می‎داد: پایان آخرین روز سال، پیش از تعطیلات بزرگ تابستان.[۳۱]

زنگ نقاشی

زنگ نقاشی نقطه‎ی روشنی در تاریکی هفته بود.[۳۲]

زوجیت

حضور قرینه به نیازی غریزی پاسخ می‎دهد. از قرینه تعادل پیدا می‎شود، و پابرجایی/ تکرار از کوشش ما می‎کاهد… به اعداد بنگرید. اعداد زوج تمام و آرام‎اند، اعداد طاق بی‏قرینه و ناآرام.[۳۳]

بدون عنوان، طراحی، اثر سهراب سپهری

بدون عنوان، طراحی، اثر سهراب سپهری

زیبایی عقلی در نقاشی

کشف پرسپکتیو به دوران رنسانس مقارن بود با کشف انسان این جهانی و میرا. هنرمند گوتیگ در انسان و طبیعت جلال الهی می‎دید. نگاه رنسانس به آدم، نگاه علمی بود. آدم جای اصلی پرده را گرفت و عناصر دیگر را کنار زد. شبیه کشی و چهره‎نویسی رونق گرفت ( biographic) به عصر ایمان همه جا جلوه‎ی حق بود. به دوران رنسانس میان خدا و طبیعت نفاق افتاد. زیبایی عقلی خواستار یافت. نمایش عمق به یاری پرسپکتیو و سایه ـ روشن با آرمان می‎خواند. سایه ـ روشن سودا به دل‎ها برانگیخت. پرسپکتیو جان مشتاقان بسوخت… طبیعت شد. سرور هنرمند، و بازنمایی طبیعت غایت او. هنر پندار آقرین شد و گاه کار توهم و گول‎زنی بالا گرفت… باری، سده‎ها شد و اروپا همچنان توهم بر سر توهم نهاد.[۳۴]

مرگ

برای انسان مدرن، معنی مذهبی مرگ از میان رفته است. به همین جهت مرگ را نیستی می‎پندارند.[۳۵]

مرگ من

خودم می‎دانم چه وقت می‎میرم.. من باید در بیایان‎های کاشان بمیرم. [۳۶]

مساجد ایرانی

به مساجد ما بروید، قرینه‎ها حضور عبادت را در میان گرفته‎اند. تکرار جلال و رحمت را می‎شنوید. و راه از میان قرینه‎ها به وحدت می‎رسد.[۳۷]

  • ( به نقل از کاروان شماره ۷)

[۱] – اطاق آبی ، سروش ۱۳۷۶

 

[۲] – همان

[۳] – بیوگرافی سهراب به قلم خودش ـ هنوز در سفرم به کوشش پریدخت سپهری ، فرزان ۱۳۸۰

[۴] – نامه سهراب به صادق بریرانی ( تهران ۲۳ مرداد ۱۳۳۰) سهراب، شماره دوم اسفند ۱۳۸۱

[۵] – نامه‏های دوستان ( توکیو ۲۳ دسامبر) … هنوز در سفرم، به کوشش پریدخت سپهری فرزان ۱۳۸۰

[۶] – نامه‎های دوستان ( تهران ۱۶ فروردین ۱۳۳۹) ، همان

[۷] – ناهه‎های دوستان ( تهران ۳۰ دی ۱۳۳۷) ، همان

[۸] -خاطرات سفر ژاپن(توکیوف ۷ اوت)، همان

[۹] -نامه‎های دوستان(تهران ۳۰ دی ۱۳۳۷)، همان

[۱۰] -خاطرات سفر ژاپن (توکیو، ۷ اکتبر)، همان

[۱۱] – گفت و گو با استاد، اطاق آبی، سروش ۱۳۷۶

[۱۲] – یادداشت‎ها ( یادداشت‎هایی درباره‎ی اطاق آبی۱۰)، همان

[۱۳] – اطاق آبی، اطاق آبی، سروش ۱۳۷۶

[۱۴] – نامه‎های دوستان( پاریس ۷ سپتامبر ۱۹۵۷)، … هنوز در سفرم به کوشش پریدخت سپهری، فرزان ۱۳۸۰

[۱۵] -اطاق آبی، اطاق آبی، سروش ۱۳۷۶

[۱۶] – نامه‎های دوستان ( پاریس ۲۹ اسفند ۱۳۳۶) … هنوز در سفرم به کوشش پریدخت سپهری، فرزان ۱۳۸۰

[۱۷] – نامه‎های سهراب به صادق بریرانی ( تهران، ۲۳ مرداد ۱۳۳۰) سهراب، شماره دوم اسفند ۱۳۸۱

[۱۸] – همان.

[۱۹]– خاطرات سفر ژاپن ( توکیو، ۳ سپتامبر)…. هنوز در سفرم به کوشش پریدخت سپهری، فرزان ۱۳۸۰

[۲۰]– خاطرات سفر ژاپن ( توکیو، ۱۱ مارس)، همان

[۲۱]-نامه‎های دوستان( پاریس، ۲۹ اسفند ۱۳۳۶)، همان

[۲۲] -نامه‎های دوستان( توکیو، ۱۷ فوریه ۱۹۵۸)ف همان

[۲۳]-سهراب، مرغ مهاجر، پریدخت سپهری، کتابخانه طهوری ۱۳۷۵

 

[۲۴] -نامه‎های دوستان ( پاریس، ۲۹ اسفند ۱۳۳۶)… هنوز در سفرم به کوشش پریدخت سپهری، فرزان ۱۳۸۰

[۲۵]– قصه سهراب و نوشدارو، شاهرخ مسکوب باغ تنهایی، سهیل ۱۳۷۵

[۲۶]-نامه‎های دوستان( تهران، ۳۰ دی ۱۳۳۷)

[۲۷] -سهراب از زبان آل یاسین، سهراب شماره دوم اسفند ۱۳۸۱

[۲۸] – نامه‎های دوستان ( توکیو، ۱۲ ژانوی)، … هنوز در سفرم به کوشش پریدخت سپهری، فرزان ۱۳۸۰

[۲۹] – نامه‎های دوستان( توکیو ۱۲ اکتبر)، همان

[۳۰] – نامه‎های دوستان ( نیویورک، ۳۱ مه ۱۹۷۱) همان

[۳۱] -معلم نقاشی ما، اطاق آبی، سروش ۱۳۷۶

[۳۲] – بیوگرافی سهراب به قلم خودش.. هنوز در سفرم به کوشش پریدخت سپهری، فرزان ۱۳۸۰

[۳۳]– گفت و گو با استاد ، طاق آبی، سروش ۱۳۷۶

[۳۴]– همان

[۳۵] – یادداشت‎ها ( یادداشت‎هایی درباره‎ی فصل: مرگ پدر) ، همان

[۳۶] -سهراب، مرغ مهاجر، پریدخت سپهری، کتابخانه طهوری ۱۳۷۵

[۳۷] – گفت و گو با استاد؛ اطاق آبی، سروش ۱۳۷۶

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *