مجله فرهنگی
شناسنامه کاروان مهر

دوماهنامه فرهنگی
صاحب امتیاز‌‌‎‏‏، سردبیر: فرزانه قوجلو
مدیر داخلی: ستاره حیدری نوری
طراح گرافیک: علی بخشی
امورمشترکین: ساحل حیدری نوری
ایمیل مجله:
info@caravan-mag.com
ایمیل سردبیر:
ghojaloo20@gmail.com
تلفن:
77373086 - 09122881465
فاکس: 77373086
نشانی پستی: تهران
صندوق پستی: 677-16765

یکی از لوجه هایی که مسافت خانه آگاتا کریستی را در تورکی نشان می دهد

یکی از لوجه هایی که مسافت خانه آگاتا کریستی را در تورکی نشان می دهد

«خدانگهدار، عزیزم.»

«خدانگهدار، جان دلم.»

آلیکس مارتین پشت در کوتاه چوبی حیاط ایستاده بود و همسرش را که روی جاده‎ای که به سوی روستا می‎رفت و از او دور می‎شد نگاه می‎کرد.

همسرش کمی پیچید و دیگر از نظر دور شد، اما آلیکس به همان شکل ماند، و بی‎هوا طره‏ای از موهای قهوه‎ای تیره‎اش را که روی صورتش ریخته بود با دست صاف می‎کرد و چشمانش خیال‎پرورانه خیره به دور بود.

آلیکس مارتین خوشگل نبود، حتی، بدون رودربایستی، ناز هم نبود. ولی صورتش، صورت زنی که دیگر در عنفوان جوانی نبود، لطیف گشته و می‎درخشید تا جایی که همکاران سابقش از دوران قدیم به زحمت ممکن بود او را بشناسند. خانم آلیکس کینگ در گذشته زن جوان باریک تاجر مآبی بود پرکار، نسبتاً خشن در رفتار، طبیعتاً کارآمد و خشک.

آلیکس از مدرسه سختی فارغ‎التحصیل شده بود. پانزده سال، از هجده سالگی تا سی و سه سالگی، خود (و هفت سال از این مدت مادر علیلش) را با سمت ماشین‎نویس حفظ کرده بود. تنازع برای بقا بود که خطوط نازک صورت دخترانه‎اش را خشونت بخشیده بود.

خوب البته عشق و عاشقی هم ـ به نوعی ـ در کار بود؛ با دیک ویندی فورد، یکی از همکارانش. آلیکس که قلبا ًخیلی زن بود، همیشه بدون این که واقعاً بداند، می‎دانست که دیک او را دوست دارد. در ظاهر با هم دوست بودند، همین. دیک با حقوق ناچیزش مجبور به تأمین مخارج تحصیل برادر کوچکش نیز بود. فعلاً نمی توانست به ازدواج فکر کند.

و آن گاه ناگهان به غیرمنتظره‎ترین وجه ممکن دخترک از کار و مشقت روزانه رها شد. عموزاده دوری مرده بود و مالش را ـ چندین هزار پوند ـ برای آلیکس به ارث گذاشته بود، به اندازه‎ای که حدود دویست پوند در سال می‎شد. برای آلیکس، این به معنی آزادی، زندگی و استقلال بود. او و دیک دیگر مجبور نبودند صبر کنند.

با این حال، وقتی آلیکس به آینده فکر می‎کرد، با اطمینان کامل نمی‎توانست خود را همسر دیک ببیند. این طور فکر می‎کرد که یکدیگر را دوست دارند، اما هر دو آدم‎های عاقلی بودند. وقت به اندازه کافی بود، دلیلی برای عجله وجود نداشت. پس سال‎ها گذشت.

ولی دیک واکنش غیرمنتظره‎ای نشان داد. او هیچ گاه مستقیماً از عشقش سخن نگفته بود، و حالا کمتر از همیشه به این کار تمایل نشان می‎داد. از او پرهیز می‎کرد، بدعنق و عبوس شده بود. آلیکس خیلی سریع حقیقت را فهمید. او زنی ثروتمند شده بود. ملاحظه کاری و غرور مانعی بود تا دیک از آلیکس تقاضای ازدواج کند.

همین باعث می‎شد تا او را بیشتر دوست بدارد و به راستی به این فکر می‎کرد که شاید بهتر باشد قدم اول را خود او بردارد که برای دوم بار اتفاقی غیرمنتظره بر او نازل شد.

در خانه یکی از دوستان با جرالد مارتین آشنا شد. جرالد دیوانه‎وار عاشق او شد و در عرض یک هفته نامزد شدند. آلیکس، که هیچ گاه خود را از «نوع عاشق‎شدنی» نمی‎دید، از خوشی در پوست خود نمی‎گنجید.

ناخواسته راه برانگیختن معشوق سابقش را یافته بود. دیک ویندی فورد که از زور خشم و عصبانیت به لکنت افتاده بود به سراغش آمد.

«این مرد برای تو کاملاً یک غریبه است! از او هیچ چیز نمی‎دانی!»

«می‎دانم که عاشقش هستم!»

«چطور می‎دانی ـ در عرض یک هفته؟»

آلیکس غضبناک فریاد زد: «همه یازده سال لازم ندارند تا بفهمند عاشق یک نفر شده‎اند.» دیک به رنگ گچ شد.

«من از زمانی که تو را دیده‎ام، دوستت داشته‎ام. فکر می‎کردم تو هم مرا دوست داری.»

آلیکس صادق بود.

در تأیید حرف او گفت: «من هم همین فکر را می‎کردم. ولی به این خاطر بود که نمی‏دانستم عشق یعنی چه.»

آن گاه دیک دوباره غرید. به التماس و دعا و حتی تهدید افتاد. تهدید مردی که جایگزین او شده بود. برای آلیکس دیدن آتشفشانی که زیر ظاهر سنگین و با وقار مردی که فکر می‎کرد کاملاً می‎شناسد وجود داشت، تحیرآور بود.

حال، در آن صبح آفتابی، همان طور که پشت در حیاط کلبه ایستاده بود،  افکارش به آن گفتگو بازگشت. یک ماه از ازدواجش می‎گذشت و عاشقانه خوشبخت بود. ولی، در زمان غیبت کوتاه شوهرش که همه چیز او بود، آثار کم رنگ اضطراب بر خوشبختی تمام عیارش دست یازید، و علت این اضطراب دیک ویندی فورد بود.

از ابتدای ازدواجش یک خواب را سه بار دیده بود. محیط ماجرا متفاوت بود، اما اتفاقات همیشه یکسان بود. شوهرش را می‎دید که مرده افتاده و دیک ویندی فورد بالای سرش ایستاده است، و او آشکارا و به روشنی می‎دانست که دست دیک آن دستی است که ضربه مرگبار را فرود آورده است.

ولی هر چقدر این موضوع فجیع بود، چیزی  فجیع‎تر نیز بود ـ بیدار شدنش فجیع بود. چون در خواب کاملاً طبیعی و اجتناب‎ناپذیر به نظر می‎رسید که او، آلیکس مارتین، خوشحال بود از این که شوهرش مرده است ـ دست‎هایش را به سوی قاتل دراز کرده بود، و گاهی از او تشکر می‎کرد. خوابش همیشه یک جور تمام می‎شد، او محکم در آغوش دیک ویندی فورد.

نیم تنه برنزی آگاتا کریستی در تورکی در ۱۹۹۰ ـ به مناسبت صدمین سال تولدش

نیم تنه برنزی آگاتا کریستی در تورکی در ۱۹۹۰ ـ به مناسبت صدمین سال تولدش

درباره این خواب به شوهرش چیزی نگفت، اما در خفا او را بیش از آن که تمایل به اعتراف آن داشت پریشان کرده بود. آیا این یک هشدار ـ هشداری علیه دیک ویندی فورد بود؟

رشته افکارش از صدای بلند زنگ تلفن از داخل خانه پاره شد. وارد کلبه شد، و گوشی را برداشت. ناگهان لَمبَری خورد، دستش را به دیوار گرفت.

«گفتید کی هستید؟»

«چه شده، آلیکس، چرا صدایت اینطوری است؟ نشناختمت. دیک هستم.»

آلیکس گفت: «اوه!… اوه! کجا ـ هستی؟»

«تو تراوِلِرزآرمز هستم ـ اسمش همین است دیگر؟ نکند خبر نداری میخانه‎ای هم در روستایتان هست؟ من در مرخصی هستم ـ آمده‎ام اینجا یک کم ماهیگیری کنم. موافقی امشب بعد از شام به دیدن شما دو نازنین بیایم؟»

آلیکس برافروخته گفت: «نه، نباید بیایی.»

مکثی شد، و دیک، با کمی تغییر لحن، حرفش را ادامه داد.

خیلی رسمی گفت: «من از شما پوزش می طلبم. البته که مزاحم سرکار نخواهم شد ـ»

آلیکس بی‎درنگ میان حرفش دوید. طبیعی است که دیک رفتارش را غیرعادی طلقی کند. غیرعادی بود. خوب اعصابش کاملاً به هم ریخته بود.

در حالی که سعی می‎کرد صدایش کاملاً طبیعی باشد، توضیح داد: «منظورم فقط این بود که ما ـ امشب برنامه داریم. می توانی ـ می توانی فردا شب شام پیش ما بیایی؟»

ولی پیدا بود که دیک متوجه لحن غیرصمیمانه‎اش شد.

همان طور رسمی جواب داد: «خیلی متشکرم. ولی هر لحظه ممکن است از اینجا بروم. بستگی به این دارد که یکی از دوستانم بیاید یا نه. خدا نگهدار آلیکس.» مکثی کرد، و سپس عجولانه با لحنی متفاوت اضافه کرد: «برایت بهترین‎ها را آرزو می‎کنم عزیزم.»

آلیکس آسوده خاطر گوشی را گذاشت.

با خودش تکرار کرد: «نباید بیاید اینجا. نباید بیاید اینجا. اوه! عجب خری هستم! خودم را در همچین شرایطی خیال کنم. هر چه هست، خوشحالم که نمی‎آید.»

کلاهی حصیری از روی میز برداشت، و دوباره به سراغ باغچه رفت، و لحظه‎ای به نامی که بالای ورودی روی چوب کنده شده بود نگاه کرد: کلبه فیلومل.

یک بار پیش از ازدواج به جرالد گفته بود: «زیادی این اسم رویایی نیست؟» جرالد خندیده بود.

با مهربانی گفته بود: «ای کاکنی کوچولوی من [به ساکنان شرق لندن کاکنی می گویند ـ م]! فکر نکنم تا به حال آواز بلبل را شنیده باشی. خوشحالم که نشنیده‎ای. بلبل ها فقط برای عشاق می‎خوانند. یک شب تابستان بیرون خانه خودمان صدای آوازشان را با هم خواهیم شنید.»

و وقتی آلیکس به یاد آورد که به راستی صدایشان را شنیدند، همان طور که زیر چارچوب درِ خانه‎اش ایستاده بود گونه‎هایش از خوشحالی سرخ شد.

کلبه فیلومل را جرالد پیدا کرده بود. پیش آلیکس که آمده بود داشت از خوشحالی می‎مرد. جای مخصوص خودشان را پیدا کرده بود ـ جایی بی‎همتا ـ یک جواهر ـ یک شانس زندگی. و وقتی آلیکس آنجا را دیده بود، او هم شیفته شد. درست است که نسبتاً دورافتاده بود ـ از نزدیک‎ترین روستا دو مایل فاصله داشت ـ اما خود کلبه با ظاهر قدیمی‎اش به قدری قشنگ بود و با حمام‎های راحت و مستحکم و سیستم آب گرم و برق و تلفن، بی‎درنگ در دام زیبایی‎اش افتاد. و آن گاه مشکلی پیش آمد. صاحبِ خانه، مردی ثروتمند بود که هوسبازانه از اجاره دادن سر باز زد و تنها حاضر به فروش بود.

جرالد مارتین، با وجودی که درآمد خوبی داشت، نمی‎توانست از اصل سرمایه‎اش برداشت کند. حداکثر می‎توانست هزار پوند سر هم کند. صاحب‎خانه سه هزار پوند می‎خواست. ولی آلیکس، که دلش برای آن جا رفته بود، به کمک شتافت. پس‎انداز او که در اوراق قرضه بود، به راحتی نقد می‎شد. نیمی از آن را صرف خرید خانه می‎کرد. به این ترتیب کلبه فیلومل را برگزیدند. خدمتکاران معمولاً کار کردن در روستاهای دورافتاده را نمی‎پسندیدند ـ در آن زمان هیچ خدمتکاری نداشتند ـ اما آلیکس، که تشنه خانه‎داری بود، از پختن غذاهای ساده خوشمزه و رسیدگی به کارهای خانه چه بسیار لذت می‎برد.

پیرمردی از روستا هفته‎ای دو بار باغچه را که شکوهمندانه مملو از گل بود، رتق و فتق می‎کرد.

وقتی آلیکس دور خانه می‎گشت، با تعجب دید که باغبان پیری که صحبتش شد مشغول تمشیت دادن گل‎هاست. تعجب کرد چون روزهای کار او دوشنبه و جمعه بود، و آن روز چهارشنبه بود.

به سوی او رفت و پرسید: «چطور است جورج، اینجا چکار می‎کنی؟»

پیرمرد خنده‎کنان راست ایستاد و دستش را به لبه کلاه کهنه‎اش زد.
«فک کردم ممکنه تعجب کنین خانم. اینجوری شده آخه. جمعه خونه اسکوایرها یه جشنه، تو دلم گفتم، گفتم، نه آقای مارتین و نه خانوم محترمشون ناراحت نمیشن اگه من یه دفعه به جای جمعه چهارشنبه بیام.»

آلیکس گفت: «هیچ اشکالی ندارد. امیدوارم در جشن به شما خوش بگذرد.»

جورج به زبان ساده گفت: «فکر کردم خیلی خوبه که آدم یه غذای سیر بخوره و همه‎اش بدونه که مُفته. اسکوایر همیشه یه چایی شیرینی درست حسابی به کارگراش می‎ده. بعدشم خانوم، وقتی فهمیدم دارین میرین سفر فکر کردم قبل از اینکه برین ببینمتون. حالا می دونین کی برمی‎گردین خانوم؟»

«ولی من به سفر نمی‎روم؟»

جورج به او خیره نگاه کرد.

«مگه نمیرین لندن؟»

«نخیر. چطور چنین فکری به سرت زده است؟»

جورج سرش را روی شانه اش خم کرد.

«آقا رو دیروز تو ده دیدم. بهم گفتن فردا دوتایی دارین میرین لندن، و معلوم نیست کی برمی گردین.»

آلیکس خنده کنان گفت: «چه چیزها! حتماً منظور او را اشتباه فهمیده‎ای.»

با این وجود از خود پرسید جرالد چه ممکن است به پیرمرد گفته باشد که او چنین فکری کرده است. لندن؟ او دلش نمی‎خواست که دیگر هرگز به لندن پا بگذارد.

ناگهان با خشونت گفت: «من از لندن بیزارم.»

جورج با آرامش گفت: «آهان! حتماً من عوضی فهمیدم، یه جوری گفتن که من این جوری فهمیدم. چه خوب که همین جا می‎مونین. من از ول گشتن خوشم نمی‎آدنمینمینمد، اصلاً از لندن خوشم نمی‎آدنمینم د. هیچ وقت لازمم نشده برم اونجا. یه خروار ماشین ـ مشکل این روزگار همینه. همچین که یه ماشین می‎خرن نمی‎تونن یه جا بمونن. آقای اِیمز، که این خونه رو داشت ـ آقای خوب ساکت و آرومی بود، تا رفت یکی از این چیزها خرید. یه ماه نکشید این جا رو فروخت. یه عالمه هم خرجش کرد، دستشویی گذاشت تو اتاق‎ها، برق کشید و این چیزها. بهش گفتم پولت برنمی‎گرده ها، همه مث تو نیستن که بخوان هی تو همه اتاق‎ها دستشونو بشورن. اون وقت گفت که ولی جورج من تا پنی آخر این دو هزار پوند رو در میارم. خوب در آورد دیگه.»

آلیکس لبخند زنان گفت: «سه هزار تا گرفت.»

جورج تکرار کرد: «دو هزار تا. اون موقع همه می‎گفتن این قیمت می‎ده. خیلی هم همه فکر می‎کردن گرون می‎ده.»

آلیکس گفت: «نه، واقعاً سه هزار تا بوده.»

جورج نامطمئن گفت: «خانم‎ها عدد و رقم رو درست نمی‎فهمن. یعنی شما می‎خواین بگین که آقای ایمز روش شد تو روی شما نگاه کنه بلند بلند بگه سه هزار تا؟»

آلیکس گفت: «به من نگفت. به شوهرم گفت.»

جورج دوباره روی گلهایش خم شد.

مصرانه گفت: «قیمتش دوهزار تا بود.»

مجسمه آگاتا کریستی در کاونت گاردن لندن ، اثر بن تویستن دیویس

مجسمه آگاتا کریستی در کاونت گاردن لندن ، اثر بن تویستن دیویس

آلیکس به خود زحمت بگومگو با او را نداد. به سراغ بخش دیگری از باغچه رفت و شروع کرد به چیدن گل.

وقتی که با دسته گل خوشبویش به سوی خانه می‎رفت، آلیکس متوجه شئ کوچک سبز تیره‎ای شد که از زیر برگ‎های قسمتی از باغچه بیرون زده بود. دولا شد و آن را برداشت و دید سررسیدنامه شوهرش است. لابد وقتی علف‎ها را هرس می‎کرده از جیبش بیرون افتاده است.

بازش کرد، و یادداشت‎ها را بازیگوشانه خواند. تقریباً از ابتدای ازدواجشان، فهمیده بود که جرالدِ ویریِ احساساتی عادات خاص خود را در نظم و ترتیب و قواعد داشت. در مورد غذا خوردن وسواس داشت که سر موقع باشد، و همیشه برنامه‎اش را با دقت یک جدول ساعات کار از روز قبل می‎چید.

همینطور که دفتر را مرور می کرد، یادداشت تاریخ ۱۴ مه به نظرش جالب آمد. «ازدواج با آلیکس، سِینت پیترز، ۲:۳۰.»

زیر لب گفت: «دیوونه.» و دفتر را ورق زد. ناگهان ایستاد.

«پنج شنبه، ۱۸ ژوئن ـ چطور شد، این که امروز است.»

در قسمت آن روز با خط خوش جرالد نوشته شده بود: «۹ شب» و دیگر هیچ. آلیکس از خود پرسید، جرالد چه برنامه‎ای برای ۹ شب داشت؟ تبسمی به لب آورد و فکر کرد اگر این یک داستان، از همان‎هایی که خیلی وقت‎ها می‎خواند، بود، سررسیدنامه بی‎تردید اسرار مهیجی را برملا می‎ساخت. قطعاً نام زن دیگری هم در آن بود. صفحات آخر را تند و تند ورق زد. تاریخ بود و قرار ملاقات و اشاره‎های رمزی به معاملات تجاری، ولی فقط نام یک زن برده شده بود ـ نام خود او.

با این حال وقتی دفترچه را در جیبش سراند و با گل‎هایش به سوی خانه راه افتاد، خاطرش به نوعی پریشان بود. حرف‎های دیک ویندی فورد  به یادش می‎آمد، گویی شانه به شانه‎اش ایستاده و آنها را بازمی‎گوید: «این مرد برای تو کاملاً یک غریبه است! از او هیچ چیز نمی‎دانی!»

درست بود. از او چه می‎دانست. هر چه باشد جرالد چهل سال داشت. در چهل سال حتماً زنان دیگری در زندگی‌اش بوده‎اند…

آلیکس بی‎تابانه سر خود را تکان داد. نباید بگذارد این فکرها به سرش بزند. فعلاً مشغله فوری‎تری داشت که به آن بپردازد. آیا باید  به شوهرش بگوید که دیک ویندی فورد به او زنگ زده است یا نباید؟

این امکان وجود داشت که جرالد او را در روستا دیده باشد. ولی در آن صورت به طور یقین در موقع بازگشت بی‎درنگ به او می‎گفت و دیگر مشکلی نداشت. در غیر این صورت ـ چه؟ آلیکس می‎دانست که تمایلی خاص به نگفتن این موضوع دارد.

اگر به او می‎گفت، مطمئناً پیشنهاد می‎کرد که دیک ویندی فورد را به کلبه‎شان دعوت کند. سپس مجبور بود بگوید که دیک خودش این پیشنهاد را کرده است، و او بهانه‎ای آورده تا به آنجا نیاید. و وقتی او بپرسد چرا چنین کرده، چه می‎تواند به او بگوید؟ خوابش را بگوید؟ ولی او خواهد خندید ـ یا بدتر از آن، می‎بیند که آلیکس به چیزی که برای او مهم نیست، اهمیت داده است.

دست آخر، تقریباً با شرمندگی، آلیکس تصمیم گرفت که چیزی نگوید. اولین رازی بود که او از شوهرش پنهان می‎کرد، و توجه به آن خاطرش را آسوده می‎کرد.

وقتی شنید که جرالد کمی پیش از ناهار از روستا برگشته، فوراً به آشپزخانه رفت و وانمود کرد که در حال انجام کارهای آشپزخانه است تا بهم ریختگی‎اش را پنهان کند.

کاملاً معلوم بود که جرالد تماسی با دیک ویندی فورد نداشته است. آلیکس هم خاطرش آسوده و هم شرمنده شد. حالا دیگر با اطمینان پنهان‎سازی را خط‎مشی خود قرار داد.

کمی پس از شام ساده آن شب، همان طور که در اتاق نشیمن که سقفش با تیرچه های بلوط ساخته شده بود نشسته بودند و پنجره ها را باز کرده بودند تا هوای دلپذیر شب، که از گل های بنفش و سفید حیاط معطر بود، به داخل آید، آلیکس به یاد سررسیدنامه افتاد.

گفت: «بیا این هم چیزی که با آن گل ها را آب دادی.» و دفتر را روی پایش انداخت.

«لب باغچه انداخته بودمش؟»

«بله؛ حالا من همه اسرارت را می‎دانم.»

جرالد سرش را تکان داد و گفت: «من بی‎گناهم.»

«جریان برنامه ساعت ۹ امشب چیست؟»

«آه! آن ـ» به نظر رسید که جرالد کمی جا خورد، سپس لبخندی زد انگار موضوع بامزه‎ای در کار بوده است. «میعادی است با یک دختر خیلی ناز، آلیکس. موی قهوه ای دارد و چشم‎های آبی و بخصوص شبیه توست.»

آلیکس در حالی که وانمود می‎کرد شوخی ندارد، گفت: «نمی‎فهمم. از جواب دادن طفره می‎روی.»

«خیر، نمی‎روم. در واقع، این یادداشت برای آن است که امشب می‎خواهم تعدادی نگاتیو ظاهر کنم، و می‎خواهم به من کمک کنی.»

جرالد مارتین عکاسی پرشور بود. یک دوربین نسبتاً قدیمی داشت، اما با لنزی عالی، و در زیرزمین کوچکشان که تبدیل به تاریک‎خانه کرده بود شیشه‎های نگاتیوش را شخصاً ظاهر می‎کرد.

آلیکس به شوخی گفت: «و باید سر ساعت نه انجام شود.»

جرالد کمی آزرده به نظر آمد.

با اندکی رنجیدگی در لحنش گفت: «عزیزم، آدم همیشه باید زمان مشخصی را برای انجام کار معین کند. به این ترتیب کار آدم درست انجام می‎شود.»

آلیکس یکی دو دقیقه در سکوت نشست و شوهرش را که روی صندلی لم داده بود و سیگار می کشید تماشا کرد؛ سرش را عقب گرفته بود و خطوط صاف صورت اصلاح شده‎اش مقابل پیش زمینه تاریک کاملا پیدا بود. و ناگهان، از جایی نامعلوم، موجی از هراس او را فراگرفت، چنان که پیش از آن که بتواند جلوی خود را بگیرد فریاد کرد: «اوه جرالد! دلم می‎خواست بیشتر درباره تو می‎دانستم.»

شوهرش تعجب زده به او نگاه کرد.

«ولی آلیکس جان، تو همه چیز من را می‎دانی. من از کودکی‎ام در نُرتامبِرلَند برایت گفته‎ام، از زندگی‎ام در آفریقای جنوبی، و ده سال اخیر در کانادا که چقدر موفقیت برایم به بار آورد.»

«اوه! تجارت!»

جرالد ناگهان قهقهه زد.

«می‎دانم منظورت چیست ـ مسائل عشقی. شما زن‎ها همه مثل هم هستید. هیچ چیز برایتان جالب نیست به جز مسائل شخصی.»

آلیکس که احساس کرد گلویش خشک می‎شود، به طور نامفهومی غرولند کرد: «خوب، اما حتماً مسائل عشقی‎ای بوده. منظورم این که ـ فقط اگر می‏دانستم ـ»

دوباره یکی دو دقیقه سکوت برقرار شد. جرالد مارتین ابرو درهم کشیده بود و دودلی در صورتش هویدا بود. وقتی شروع به صحبت کرد، خیلی جدی بود و دیگر اثری از رفتار شوخی‎آمیز قبل در آن نبود.

«فکر می‎کنی این عاقلانه است آلیکس، این بازی دخمه ریش آبی [ریش آبی به مردی گفته می شود که پی در پی همسران خود را به قتل می رساند ـ م]؟ بله، در زندگی من زنان دیگری بوده‎اند. من انکار نمی‎کنم. اگر هم انکار کنم تو باور نخواهی کرد. ولی می‎توانم قسم بخورم که هیچ کدام از آنها برایم مهم نبودند.»

لحن صادقانه‎اش خاطر همسر را که به گوش نشسته بود آسوده کرد.

با لبخند پرسید: «راضی شدی آلیکس؟» سپس با اندکی کنجکاوی او را برانداز کرد.

«حالا چه چیزی همین امشب این مسائل ناخوشایند را به ذهنت آورده است؟ تا به حال حرفی نزده بودی.»

آلیکس برخاست و بی‎قرار شروع به راه رفتن کرد.

گفت: «اوه! نمی دانم . تمام روز عصبی بوده‎ام.»

جرالد با صدایی آرام گویی با خود سخن می گوید گفت: «عجیب است. خیلی عجیب است.»

«چرا عجیب است؟»

«اوه عزیزم، این گونه به من پرخاش نکن. من فقط گفتم عجیب است چون بنا بر قاعده تو خیلی شیرین و آرام هستی.»

آلیکس به زور لبخند زد.

اعتراف کرد: «همه چیز دست به دست هم داده تا مرا آزار دهد. حتی جورج پیره هم فکرهای مسخره‎ای در سر داشت که ما به لندن می‎رویم. گفت تو به او گفته‎ای.»

جرالد ناگهان پرسید: «او را کجا دیدی؟»

«امروز به جای جمعه آمده بود.»

جرالد با عصبانیت گفت: «پیری احمق.»

آلیکس حیرت زده به او خیره شد.  چهره شوهرش از خشم به لرزه افتاده بود. تا به حال او را چنین خشمگین ندیده بود. جرالد که متوجه حیرت او شد، تلاش کرد تا دوباره بر خود مسلط شود.

اعتراض‎آمیز گفت: «خوب، پیرمرد احمقی است دیگر.»

«آخر چه به او گفته‎ای که چنین برداشتی کرده است؟»

«من؟ من اصلاً چیزی نگفته ام. اقلا ـ آهان، یادم آمد، یک شوخی بی‎مزه با او کردم که «صبح به لندن میروم» و به گمانم آن را جدی گرفته است. یا شاید درست نشنیده است. متوجهش کردی که؟»

با نگرانی منتظر پاسخ شد.

«البته، اما او از آن جور پیرمردهایی است که اگر چیزی در کله‎اش برود ـ خوب، به این راحتی نمی‎توان از سرش درآورد.»

سپس از اصرار باغبان بر قیمت کلبه به او گفت.

«ایمز حاضر بود دو هزار تا نقد بگیرد و هزار تای باقی مانده را به صورت وام. منشأ این اشتباه همین است، گمان کنم.»

آلیکس در تأیید او گفت: «به احتمال زیاد.»

سپس به ساعت نگاه کرد، و با شیطنت به آن اشاره کرد.

«باید برویم سراغ کارمان جرالد. پنج دقیقه تأخیر داریم.»

تبسمی خاص بر چهره جرالد نقش بست.

به آرامی گفت: «تصمیمم عوض شد. امشب نباید کار عکاسی کنم.»

ذهن زنان چیز پیچیده‎ای است.  وقتی آن پنج شنبه شب آلیکس به رختخواب رفت، ذهنش خوش بود و در آسایش. خوشبختی ناگهانی لحظه‎ایِ او از نو پدیدار شد، پیروز همچون گذشته.

ولی تا غروب روز بعد، دریافت که نیروهایی هوشمندانه در کارند تا آن را متزلزل سازند. دیک ویندی فورد دوباره زنگ نزده بود، با این وجود، احساس کرد که باید تأثیر او در کار باشد. دوباره و دوباره کلمات او به یادش می آمد. «این مرد برای تو کاملاً یک غریبه است! از او هیچ چیز نمی‎دانی!» و به همراه آن خاطره صورت شوهرش که در ذهنش کاملاً منعکس شده بود وقتی که گفت: «فکر می‎کنی این عاقلانه است آلیکس، این بازی دخمه ریش آبی؟» چرا این حرف را زد؟

در این گفته نوعی هشدار بود ـ هاله‎ای از تهدید. مثل آن بود که در واقع گفته باشد ـ «بهتر است فضولی در زندگی من نکنی، آلیکس. اگر بکنی ممکن است دچار ضربه روحی شوی.» درست است، چند دقیقه بعد قسم خورد که هیچ زن مطرحی در زندگی‎اش نبوده ـ اما آلیکس بیهوده کوشید تا حس اعتمادش را از نو به دست آورد: مسلم است که باید قسم می‎خورد؟

تا جمعه صبح آلیکس خود را متقاعد کرده بود که در زندگی جرالد زنی بوده ـ دخمه ریش آبی ای که مجدانه درصدد بود از او پنهان کند. حس حسادتش، که به آسانی بیدار نمی‎شد، حال عنان از کف داده بود. آیا آن شب ساعت ۹ به دیدار زن دیگری می‎رفت؟ آیا داستان عکس‎هایی که می‎خواست ظاهر کند دروغی بود که در لحظه از خود در آورده بود؟

سه روز پیش می‎توانست قسم بخورد که شوهرش را از هر جهت می‎شناسد. حال به نظرش می‎رسید که غریبه‎ای است که از او هیچ نمی‎داند. خشم بی‎موردش را نسبت به جورج پیر به یاد آورد که مخالف رفتار شایسته معمولش بود. چه بسا چیز مهمی نبود، اما به او نشان داد که مردی که شوهرش بود را واقعاً نمی‎شناسد.

روز جمعه از روستا چند چیز کوچک برای گذراندن آخر هفته لازم داشت. بعد از ظهر آلیکس پیشنهاد کرد که تا جرالد در باغچه مشغول است به روستا برود، اما جرالد با تندی با این برنامه مخالف کرد به نحوی که آلیکس غافلگیر شد، و اصرار کرد که آلیکس در خانه بماند و او خودش کار را انجام خواهد داد. آلیکس مجبور به تسلیم شد، اما اصرار جرالد او را غافلگیر و مضطرب کرد. چرا او تا این اندازه مخالف رفتن آلیکس به روستا بود؟

ناگهان توجیهی به نظرش رسید که همه چیز را روشن می کرد. آیا ممکن نبود که در واقع جرالد دیک ویندی فورد را دیده، اما سکوت اختیار کرده؟ حس حسادت او، که تا پیش از ازدواج کاملاً در او خاموش بود، پس از آن بیدار شده بود. آیا نمی‎شد که جرالد هم همین گونه بوده؟ آیا ممکن نبود که جرالد مشوش بود از این که او دوباره دیک ویندی فورد را ببیند؟ این توجیه به قدری با وقایع همخوانی داشت و به قدری برای ذهن به هم ریخته آلیکس آرامش‎بخش بود که مشتاقانه از آن استقبال کرد.

ولیکن وقتی ساعت چای رسید و گذشت، او بی‎قرار و ناآرام شد. با افکار محرکی که از زمان رفتن جرالد به او حمله‎ور شده بود دست و پنجه نرم می‎کرد. سرانجام، با این اطمینان که لازم است اتاق‎شان جمع و جور شود خود را آرام کرد و به رختکن شوهرش رفت. یک گردگیر هم برداشت تا با ادای خانه داری‎اش هماهنگ باشد.

با خود تکرار کرد: «فقط اگر مطمئن بودم، فقط اگر می توانستم مطمئن شوم.»

بیهوده به خود گفت که هر چیز افشاگرانه به یقین مدت‎ها قبل معدوم شده است. در مقابل این دلیل را آورد که مردها گاهی قاطع‎ترین مدارک جرم را از روی احساساتی‎گری مبالغه‎آمیز نگه می دارند.

دست آخر آلیکس تسلیم شد. گونه‎هایش سرخ از شرم از عمل خود، نفس نفس زنان در میان بسته‎های نامه و مدارک می گشت و کشوها را بیرون ریخت و حتی جیب لباس‌های شوهرش را هم وارسی کرد. فقط به دو کشو سر نکشید ـ کشوی پایین دراوِر و کشوی کوچک سمت راست میز تحریر هر دو قفل بود. ولی آلیکس دیگر کاملاً سرافکنده بود. اطمینان داشت که می‎تواند در یکی از آن کشوها مدرکی دال بر وجود این زن تخیلی مربوط به گذشته‎ها که ذهنش را به خود مشغول کرده بود، بیابد.

به یاد آورد که جرالد کلیدهایش را بی هوا روی بوفه طبقه پایین جا گذاشته است. آن را برداشت و یکی یکی امتحان کرد. سومین کلید کشوی میز تحریر را باز کرد. آلیکس با ذوق و شوق آن را باز کرد. یک دسته چک بود و یک کیف پر از پول، و ته کشو یک بسته نامه که با چسب بسته شده بود.

در حالی که نفسش به زحمت بالا می‎آمد، آلیکس چسب را باز کرد. آن گاه صورتش از داغی سرخ شد، و نامه‎ها را داخل کشو انداخت، آن را بست و قفل کرد. چون نامه‎های خود او بود که پیش از ازدواج برای جرالد مارتین نوشته بود.

آنگاه به سراغ دراور رفت، بیشتر به این منظور که فکر نکند کار را نیمه تمام رها کرده تا اینکه انتظار یافتن آنچه به دنبالش بود را داشته باشد.

دلخور شد که هیچ یک از دسته کلیدهای جرالد آن کشو را باز نکرد. آلیکس نمی‎خواست مغلوب شود، به اتاق های دیگر رفت و تعدادی کلید با خود آورد. خرسند شد از اینکه کلید گنجه اتاق اضافه‎شان به آن می خورد. کشو را باز کرد و آن را بیرون کشید. ولی در آن چیزی نبود به جز لوله ای از بریده‎های روزنامه‎ای که از کهنگی کثیف و کم رنگ شده بود.

آلیکس نفسی به راحتی کشید. با این حال نگاهی به بریده‎های روزنامه انداخت، کنجکاو بود بداند چه موضوعی تا این اندازه برای جرالد جالب بوده که به خود زحمت نگه داشتن این بریده‎ها را داده است. بیشترشان روزنامه‎های آمریکایی بودند، به تاریخ حدوداً هفت سال قبل، در مورد جستجو برای کلاهبردار معروف چندزنه، چارلز لومتر. لومتر در مظان این اتهام بود که زنان قربانی‎اش را معدوم کرده است. یک اسکلت زیر کف اتاق یکی از خانه‎های در اجاره او پیدا کرده بودند، و از بیشتر زنانی که با او «ازدواج» کرده بودند دیگر کسی خبر نداشت.

او به کمک برخی از بهترین‎های بخش قضایی ایالات متحده با مهارت تمام از خود دفاع کرده بود. حکم اسکاتلندی «اثبات نشده» چه بسا به بهترین نحو بیانگر پرونده او بود. در اتهام اصلی به طور غیابی بی‎گناه اعلام شده بود، اما در مورد اتهامات دیگرش به زندان طولانی مدت محکوم شده بود.

آلیکس هیجاناتی که این پرونده ایجاد کرده بود را به یاد می‎آورد، و نیز غلغله‎ای که از فرار لومتر حدود سه سال بعد بر پا شد. در آن زمان شخصیت این مرد و نفوذ فوق‎العاده‎ای که بر زنان داشت در روزنامه‎های انگلستان مفصلاً مورد بحث قرار گرفته بود، به علاوه روایتی از تحریک‎پذیری‎اش در دادگاه، اعتراضات پر شورَش، و هرازگاه از حال رفتن‎های ناگهانی‎اش، به این علت که قلبی ضعیف داشت، اما افراد نادان آن را به قدرت‎های نمایشی او نسبت داده بودند.

در یکی از بریده‎های روزنامه در دست آلیکس عکسی از او بود، و او با علاقه آن را بررسی کرد ـ مرد محترم دانمشندمآبی با ریش بلند.

چهره‎اش چه کسی را به یاد او می‎آورد؟ ناگهان، هول شد، خود جرالد را به یادش می‎آورد. چشم و ابرویش شباهت زیادی به او داشت. چه بسا به همین دلیل همیشه صورتش را اصلاح شده نگه می‎داشت. نگاهش به روی پاراگراف کنار عکس رفت. ظاهراً تاریخ‎هایی در دفترچه متهم نوشته شده بود که مطابق با ناپدید شدن قربانیانش بود. آن گاه زنی شهادت داده و زندانی را شناسایی کرده بود، با این داده که او یک خال روی مچ چپ، درست پایین کف دستش داشته است.

کاغذها از دست‎های بی‎حس آلیکس افتاد، و گیج خورد. روی مچ چپ، درست پایین دستش، جرالد یک جای زخم داشت…

 

اتاق دور سرش می‎چرخید. پس از آن به نظرش غریب آمد که توانسته بود بلافاصله به چنین نتیجه‎ای برسد. جرالد مارتین همان چارلز لومتر بود! این را می‎دانست و به آنی پذیرفت. تکه‎های از هم پاشیده، همچون تکه‎های پازلی که کنار هم جای می‎گرفت، در سرش می‎چرخید.

پولی که برای خانه پرداخت شد ـ پول او ـ و فقط پول او؛ اوراق بهاداری که او به جرالد واگذار کرده بود. حتی خوابش به معنای واقعی رسیده بود. در عمق وجودش، در ضمیرناخودآگاهش همواره از جرالد مارتین ترسیده بود و می‎خواست از او بگریزد. و این ضمیر او دست کمک به سوی دیک ویندی فورد دراز کرده بود. آن خواب نیز دلیل آن بود که می‎توانست حقیقت را به آسانی بپذیرد، بدون هیچ شک و تردید. او قرار بود یکی دیگر از قربانیان لومتر باشد. به زودی، چه بسا…

وقتی موضوعی به خاطرش رسید جیغ نیمه کاره‎ای او را به خود آورد. چهارشنبه ۹ شب. زیرزمین؛ سنگ‎های کف آن به آسانی برداشته می‎شد! قبلاً یک بار یکی از قربانیانش را در زیرزمین دفن کرده بود. همه اینها برای پنج‎شنبه شب برنامه‎ریزی شده بود. ولی نوشتن آن از قبل با این دقت، دیوانگی بود! نه، منطقی بود. جرالد همیشه گزارشی از کارهایش تهیه می‎کرد ـ قتل برای او یک پیشنهاد تجاری عادی بود.

ولی چه چیز به نجات او آمد؟ چه چیز احتمالاً توانسته بود به نجات او آید؟ آیا لحظه آخر دلش به رحم آمده بود؟ نه ـ در یک آن پاسخش را یافت. جورج پیر.

حال دلیل خشم مهارنشدنی شوهرش را فهمید. بی‎شک هر کس را که دیده بود گفته بود روز بعد به لندن می‎روند، تا راه را برای خود صاف کند. آن گاه جورج بدون خبر سرِ کار آمده بود، داستان لندن را به او گفته بود، و آلیکس آن را انکار کرده بود. کشتن او آن شب ریسک بالایی داشت، چون جورج گفتگویش را بازگو می‎کرد. چه نجاتی! اگر اتفاقاً این موضوع پیش پا افتاده را مطرح نکرده بود ـ آلیکس به خود لرزید.

و آن گاه بی‎حرکت ایستاد، مثل سنگ منجمد شد. صدای قژقژ درِ رو به جاده را شنید. شوهرش برگشته بود.

برای لحظه‎ای آلیکس وحشت‎زده سرجای خود ماند، سپس نوک پا به سوی پنجره رفت، و در پناه پرده بیرون را نگریست.

بله، شوهرش بود. لبخند به لب داشت و زیر لب آهنگی زمزمه می کرد. شئ ای در دست داشت که تقریباً قلب دختر وحشت زده را از تپیدن بازایستاند. یک بیل نو.

شم ذاتی‎اش بیدار شد. قرار است امشب باشد…

ولی هنوز فرصت بود. جرالد که همچنان زیر لب آهنگ می‎خواند، به پشت خانه رفت.

بدون فوت لحظه‎ای، آلیکس از پله‎ها پایین دوید و از کلبه بیرون رفت. ولی به محض خروج از در، شوهرش از آن سوی خانه در مقابلش ظاهر شد.

گفت: «سلام. با این عجله کجا می‎روی؟»

آلیکس با تمام وجود سعی کرد تا ظاهر آرام و معمول خود را حفظ کند. فرصتش در این لحظه از دست رفته بود، اما اگر مواظب بود که شک او را برنیانگیزد، فرصتی دیگر به سراغش می‎آمد. حتی الآن، شاید…

با صدایی ضعیف و پرتردید حتی به گوش خودش گفت: «داشتم پیاده می‎رفتم تا آخر جاده و برگردم.»

جرالد گفت: «خیلی خوب. من هم با تو می آیم.»

«نه ـ خواهش می‎کنم جرالد. من ـ عصبی ام و سردرد دارم ـ ترجیح می‎دهم تنها بروم.»

با دقت به او نگاه کرد. بدگمانی را لحظه‎ای در چشمانش احساس کرد.

«چه ات شده آلیکس؟ رنگت پریده ـ می لرزی.»

خود را مجبور کرد تا محکم باشد ـ لبخند زد: «هیچی. سرم درد می‎کند، همین. پیاده‎روی برایم خوب است.»

جرالد با خنده‎ای کوتاه عنوان کرد: «خوب، ولی خوب نیست که می‎گویی من را نمی‎خواهی. چه بخواهی چه نخواهی من می‎آیم.»

جرأت نکرد بیش از این مخالفت کند. اگر گمان می‎برد که او می‎داند…

با کمی تلاش توانست اندکی عادی‎تر رفتار کند. لیکن حس می‎کرد که گه گاه جرالد مظنونانه او را برانداز می‎کند، چنان که گویی مشکوک است. احساس می‎کرد که سوءظنش کاملاً برطرف نشده است.

وقتی به خانه بازگشتند، جرالد اصرار کرد که آلیکس استراحت کند و ادوکلنی آورد که به شقیقه‎هایش بمالد. مثل همیشه شوهری صدیق بود، ولیکن آلیکس خود را کاملاً درمانده می‎دید، انگار دست و پایش در تله باشد.

حتی یک دقیقه او را تنها نمی‎گذاشت. با او به آشپزخانه رفت و کمک کرد خوراکی‎های سردی که آماده کرده بود را سر میز بیاورد. غذایی که می‎خورد راه گلویش را بست، ولیکن خود را مجبور به خوردن کرد. حتی وانمود کرد خیلی خوشحال و عادی است. می‎دانست که دارد برای زنده ماندن می‎جنگد. با این مرد تنها بود، فرسنگ‎ها دور از هر گونه کمک، اسیر در چنگال او. تنها شانس او این بود که ظن او را فرو نشاند تا چند لحظه‎ای تنهایش بگذارد ـ آن قدر که خود را به تلفن هال برساند و از کسی کمک بخواهد. در آن زمان این تنها امید او بود.

وقتی به یاد آورد که چگونه بار پیش جرالد از نقشه‎اش صرفنظر کرد، امیدی کوتاه در سرش روشن شد. چه می‎شد اگر به او می گفت که امشب دیک ویندی فورد به دیدنشان می آید؟

کلمات روی لب هایش لغزید ـ سپس به سرعت حرفش را خورد. نمی‎شد جلوی این مرد را دوباره گرفت. عزمی راسخ و شور و وجدی در لوای رفتار او بود که آلیکس را دگرگون می‎کرد. با این کار فقط زمان جنایت جلو را می‎انداخت. او را می‎کشت و سپس با خونسردی به دیک ویندی فورد زنگ می‎زد و قصه‎ای سر هم می‎کرد که ناگهان کاری برایش پیش آمده است. اوه! ای کاش دیک ویندی فورد قرار بود امشب به خانه‎شان بیاید. کاش دیک…

فکری در ذهنش جرقه زد. مظنونانه به شوهرش نگاه کرد گویی می‎ترسید فکرش را بخواند. نقشه را که کشید، شهامتش زیاد شد. به قدری رفتارش عادی شد که خودش تعجب کرد.

قهوه را درست کرد و به ایوان جلوی خانه برد که شب‎هایی که هوا خوش بود می‎نشستند.

ناگهان جورج گفت: «راستی، آن عکس را بعداً درست کنیم.»

آلیکس لرزه‎ای در سراپای وجودش احساس کرد، اما بی‎اعتنا گفت: «نمی‎توانی تنهایی کارَت را بکنی؟ من امشب کمی خسته‎ام.»

«خیلی طول نمی‎کشد.» لبخندی زد. «و قول می‎دهم بعد از آن احساس خستگی نکنی.»

انگار از گفتن این کلمات لذت می برد. آلیکس به خود لرزید. نقشه‎اش را باید پیاده می‎کرد، یا الآن یا هیچ وقت.

از جا بلند شد.

بی اعتنا گفت: «می‎روم به قصاب‎مان تلفن کنم. نمی‎خواهد از جایت بلند شوی.»

«به قصاب؟ این موقع شب؟»

«معلوم است که مغازه‎اش بسته است، دیوونه. ولی خانه که هست. فردا شنبه است و می‎خواهم برایم صبح زود چند کتلت دسته‎دار گوساله بیاورد، تا کسی آنها را نخریده. طفلکی همه کار برای من می‎کند.»

فوراً داخل خانه رفت، و در را پشت سر خود بست. صدای جرالد را شنید که می‎گوید: «در را نبند.» و او به سرعت پاسخ داد: «بید می آید تو. متنفرم از بید. فکر کردی با قصاب صحبت های عاشقانه می کنم، دیوونه؟»

گوشی تلفن را قاپید و شماره تراولرزآرمز را درخواست کرد. بلافاصله به آنجا وصل شد.

«آقای ویندی فورد؟ آیا هنوز آنجا هستند؟ آیا می‎توانم با ایشان صحبت کنم؟»

آن گاه قلبش فروریخت. در خانه باز شد و شوهرش به داخل هال آمد.

با بدخلقی گفت: «برو کنار جرالد. خیلی بدم می‎آید کسی حرف‎هایم را پای تلفن گوش کند.»

او فقط خندید و خود را روی صندلی انداخت.

با تمسخر گفت: «واقعاً به قصاب تلفن می‎کنی؟»

آلیکس نومید بود. نقشه‎اش بر آب شده بود. یک دقیقه دیگر دیک ویندی فورد پای تلفن می‎آمد. بهتر نیست که خطر کند و کمک بطلبد؟

و آن گاه، همچنان که ترسان و لرزان دکمه کوچکی که روی گوشی‎ای که دستش بود را فشار داد و رها کرد، دکمه‎ای که با آن شخص آن سوی خط می‎توانست یا نمی‎توانست صدا را بشنود، نقشه‎ای دیگر به فکرش رسید.

فکر کرد: « مشکل است. یعنی باید آرامش خود را حفظ کنم، و کلمات درست به کار ببرم، تپق نزنم، فکر کنم بتوانم این کار را انجام بدهم. باید بدهم.»

و در همان لحظه صدای دیک ویندی فورد را از آن سوی خط شنید.

آلیکس نفس عمیقی کشید. آنگاه دکمه را محکم فشار داد و گفت:

«من خانم مارتین هستم ـ از کلبه فیلومل. خواهش می‎کنم بیایید (دکمه را رها کرد) فردا صبح با شش تا کتلت دسته‎دار (دوباره دکمه را رها کرد) خیلی مهم است (دکمه را رها کرد) خیلی ممنون، آقای هِکسوُرتی: امیدوارم این موقع شب مزاحمتان نشده باشم، ولی این کتلت‎ها مسئله (دوباره دکمه را فشار داد) مرگ و زندگی (دکمه را رها کرد) هستند. بسیار خوب ـ فردا صبح ـ (فشار داد) هر چه زودتر.»

گوشی را سرجایش گذاشت و در حالی که به سختی نفس می‎کشید، برگشت تا شوهرش را نگاه کند.

جرالد گفت: «که اینطور با قصابت صحبت می‎کنی؟»

آلیکس به ملایمت گفت: «روش زنانه است.»

با هیجان در تب و تاب بود. به هیچ چیز شک نکرد. به طور قطع دیک، حتی اگر موضوع را نفهمیده باشد، خواهد آمد.

به اتاق نشیمن رفت و چراغ را روشن کرد. جرالد به دنبال او رفت.

آلیکس را با کنجکاوی نگاه کرد و گفت: « خیلی سرحال آمدی.»

آلیکس گفت: « بله، سردردم خوب شد.»

روی صندلی همیشگی‎اش نشست و به شوهرش لبخند زد و جرالد مقابل او روی صندلی خودش لم داد. نجات یافته بود. تازه ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه بود. خیلی پیش از نُه دیک از راه خواهد رسید.

جرالد به اعتراض گفت: «از قهوه‎ای که دادی چندان خوشم نیامد. خیلی تلخ بود.»

«یک قهوه جدید است گرفته ام. اگر دوست نداری دیگر درست نخواهم کرد عزیزم.»

آلیکس پارچه گلدوزی‎اش را برداشت و شروع به گلدوزی کرد. جرالد چند صفحه از کتابش را خواند. آن گاه به ساعت نگاه کرد و کتاب را کنار گذاشت.

«هشت و نیم است. دیگر باید برویم زیرزمین و کارمان را انجام دهیم.»

پارچه گلدوزی از دست آلیکس سُر خورد.

«اوه، نه هنوز. صبر کنیم تا نُه.»

«نه عزیزم ـ هشت و نیم. من این ساعت را تعیین کرده‎ام. می توانی زودتر بخوابی.»

«ولی من ترجیح می‎دهم تا نه صبر کنم.»

«می‎دانی که وقتی من ساعتی را تعیین می‎کنم، سر حرفم هستم. بیا آلیکس. یک دقیقه دیگر صبر نمی‎کنم.»

آلیکس سر بلند کرد و به او نگاه کرد، و برخلاف میلش موجی از وحشت او را فراگرفت. نقاب کنار رفته بود. دست‎های جرالد منقبض شده بود؛ چشم‎هایش از هیجان می‎درخشید؛ مدام لب‎های خشکش را با زبان خیس می‎کرد. دیگر برایش مهم نبود که هیجانش را پنهان کند.

آلیکس فکر کرد: «درست است ـ نمی‎تواند صبر کند ـ مثل دیوانه‎هاست.»

روی او پرید، و دست روی شانه اش گذاشت و از جا بلندش کرد.

«بیا عزیزم ـ اگرنه خودم می‎برمت.»

لحنش خوشحال بود، اما سبعیتی آشکار در آن بود که آلیکس را آزار داد. با کوشش زیاد خود را از دست او خلاص کرد و وحشت‎زده به دیوار چسبید. درمانده بود. راه فرار نداشت ـ  کاری از دستش برنمی آمد ـ و جرالد به سویش می رفت.

«حالا، آلیکس ـ»

«نه، نه.»

جیغ کشید، و دست‎هایش را دراز کرده بود تا او را از خود دور کند.

«جرالد ـ بایست ـ باید چیزی به تو بگویم، اعترافی کنم.»

جرالد ایستاد.

کنجکاوانه گفت: «اعتراف؟»

آلیکس به امید جلب توجه بیشتر او ادامه داد: «بله اعتراف کنم.»

حس تحقیر در چهره‎اش نمایان شد. طلسم شکسته بود.

با پوزخند گفت: «لابد یکی از معشوق‎های قدیمی‎ات.»

آلیکس گفت: «نه. یک چیز دیگر. به آن می‎گویند، فکر می‎کنم ـ بله به آن می‎گویند جنایت.»

و همان وقت دید که نت درست را نواخته است. دوباره توجه جرالد جلب شد، مبهوت. با دیدن او، اعصابش از نو آرام شد. دوباره خود را مسلط دید.

به نرمی گفت: «بهتر است دوباره سر جایت بنشینی.»

خودش هم از وسط اتاق گذشت و روی صندلی‎اش نشست. حتی خم شد و پارچه گلدوزی‎اش را برداشت. ولی در پس آرامش، با تب و تاب  فکر می‎کرد و نقشه می‎کشید. چون داستانی که از خود می‎ساخت می‎بایست توجه او را تا رسیدن کمک به خود نگه دارد.

گفت: «من به تو گفته بودم که پانزده سال ماشین نویس بوده‎ام. این کاملاً درست است. اما دو بار وقفه در آن افتاد. اول بار وقتی بود که بیست و دو سالم بود. با مردی آشنا شدم، مردی کهنسال که ملک کوچکی داشت. عاشق من شد و از من درخواست ازدواج کرد. من قبول کردم.» مکث کرد. «او را وادار کردم که مرا ذینفع بیمه عمرش کند.»

در چهره شوهرش اشتیاقی ناگهانی دید، و با اطمینان بیشتر ادامه داد.

«در زمان جنگ من مدتی در درمانگاه یک بیمارستان کار می کردم. آنجا به همه نوع دارو و زهر کمیاب دسترسی داشتم. بله، زهر.»

متفکرانه مکث کرد. حالا جرالد مشتاقانه به گوش بود، هیچ شکی در آن نبود. قاتل مسلماً به قتل علاقه نشان می دهد. روی آن قمار کرده بود و موفق شده بود. نگاه سریعی به ساعت انداخت. بیست و پنج دقیقه به نه بود.

«زهری هست ـ گرد سفیدی است. نوک سوزنی از آن مساوی با مرگ است. لابد درباره زهر چیزهایی می‎دانی؟»

آلیکس با دلهره سئوال را مطرح کرد. اگر جرالد چیزی می‎دانست، باید حواسش را جمع می‎کرد.

جرالد گفت: «نه. چیز زیادی نمی‎دانم.»

نفسی به راحتی کشید.

«حتماً تا بع حال اسم هیوسین را شنیده‎ای؟ این هم دارویی است که تقریباً همان طور عمل می‎کند، اما کاملاً غیرقابل ردیابی است. هر دکتری جواز ایست قلبی برای آن صادر می‎کند. من کمی از این دارو را دزدیدم و پیش خودم نگه داشتم.»

مکث کرد تا نیرویش را جمع کند.

جرالد گفت: «ادامه بده.»

«نه، متآسفانه نمی توانم بگویم. باشد یک بار دیگر.»

جرالد بی‎صبرانه گفت: «همین حالا. می‎خواهم بشنوم.»

«یک ماه از ازدواج ما می‎گذشت. با شوهر پیرم رفتار خوبی داشتم، خیلی مهربان و صدیق. پیش همه همسایه‎ها از من تعریف می‎کرد. همه می‎دانستند که من چه زن صدیقی هستم. هر شب قهوه‎اش را خودم درست می کردم. یک شب، وقتی با هم تنها بودیم، کمی از این آلکالوئید کشنده در فنجانش ریختم ـ»

آلیکس مکث کرد، و با دقت سوزنش را دوباره نخ کرد. او، که هرگز در زندگی نقش بازی نکرده بود، در این لحظه با بزرگ‎ترین بازیگر دنیا رقابت می‎کرد. داشت نقش زن مسموم‎کننده خونسرد را زندگی می کرد.

«خیلی در آرامش بود. نشستم و او را تماشا کردم. یک بار نفس نفس زد و کمبود هوا داشت. پنجره را باز کردم. بعد گفت که نمی تواند از روی صندلی اش بلند شود. کمی بعد او مرد.»

از سخن گفتن بازایستاد و لبخند زد. یک ربع به نه بود. حتما به زودی از راه می رسند.

جرالد گفت: «پول بیمه چقدر بود؟»

«حدود دو هزار پوند. سهام بازی کردم و به بادش دادم. برگشتم سر کار دفتری. ولی هیچ وقت قصد نداشتم که به مدت طولانی در این کار بمانم. آن گاه با یک مرد دیگر آشنا شدم. سرِ کار با نام پدری‎ام مانده بودم. او نمی‎دانست که قبلاً ازدواج کرده‎ام. مردی جوان‎تر بود، نسبتاً خوش قیافه، و وضع مالی‎اش خیلی خوب بود. بی‎سروصدا در ساسِکس ازدواج کردیم. نمی‎خواست بیمه عمر بگیرد، اما وصیت نامه‎اش را به نفع من نوشت. او هم دوست داشت قهوه‎اش را من برایش درست کنم، درست مثل شوهر اولم.»

آلیکس متفکرانه لبخند زد و فقط گفت: «من خیلی خوب قهوه درست می‎کنم.»

سپس ادامه داد.

«من چند تا دوست در روستایی که در آن زندگی می‎کردیم داشتم. خیلی دلشان برای من می سوخت، که شوهرم ناگهان در اثر ایست قلبی یک شب پس از شام مرد. از دکتره زیاد خوشم نیامد. فکر نمی‎کنم به من مظنون شد، اما از مرگ ناگهانی شوهرم خیلی تعجب کرده بود. درست نمی‎دانم چرا دوباره رفتم به سراغ کار دفتری. فکر کنم عادت است. شوهر دومم چهار هزار پوند برایم گذاشت. این بار سهام نخریدم. سرمایه‎گذاری کردم. آن وقت، می‎دانی ـ»

ولی صحبتش قطع شد. جرالد مارتین، صورتش به رنگ خون، در حالت خفگی، انگشت اشاره لرزانش را به سوی او گرفته بود.

«قهوه ـ خدایا آن قهوه!»

آلیکس به او خیره نگاه کرد.

«حالا می فهمم که چرا آنقدر تلخ بود. شیطان!‌ دوباره حیله ات را به کار بردی.»

دسته های صندلی را محکم گرفت. آماده بود که به او حمله ور شود.

«مرا مسموم کردی.»

آلیکس از او دور شده به سوی بخاری دیواری رفته بود. حال، وحشت زده، دهان باز کرد تا انکار کند ـ آنگاه مکث کرد. دقیقه ای دیگر به او حمله ور خواهد شد. تمام نیرویش را در خود جمع کرد. با قدرت و خونسردی در چشم های جرالد نگاه می کرد.

گفت: «بله، تو را مسموم کردم. سم کار خودش را کرده. از این لحظه دیگر تو نمی‎توانی از روی صندلی‎ات بلند شوی ـ نمی‎توانی حرکت کنی ـ»

کاش می‎توانست سه یا چند دقیقه دیگر او را همینطور نگه دارد…

آه! چه بود؟ صدای پا از جاده. غژغژ در حیاط. بعد، صدای پا در حیاط. در بیرون باز شد.

دوباره گفت: «نمی‎توانی حرکت کنی.»

آن گاه به نرمی از کنار او رد شد و شتابان از اتاق گریخت و در آغوش دیک وینفورد از حال رفت.

دیک فریاد زد: «خدای من! آلیکس!»

آن گاه رو کرد به سوی مردی که همراهش بود، مردی بلند قد و تنومند در لباس پلیس.

«بروید ببینید در آن اتاق چه اتفاقی افتاده.»

آلیکس را آرام روی مبلی گذاشت و روی او خم شد.

زمزمه کرد: «عزیزم. طفلکی عزیزم. چه بلایی به سرت آورده‎اند؟»

آلیکس پلک‎هایش را به هم زد و نام دیک آرام از میان لبانش خارج شد.

افسر پلیس به بازوی دیک زد و از افکار پریشانی که در سر داشت بیرون آمد.

«هیچ چیز در آن اتاق نیست، آقا، به غیر یک مرد که روی صندلی نشسته. به نظر می‎آید که خیلی ترسیده، وـ»

«خوب؟»

«خوب، قربان، مرده.»

از شنیدن صدای آلیکس از جا پریدند. انگار در خواب سخن می‎گفت، چشم‎هایش هنوز بسته بود. گفت: «و کمی بعد،» گویی جمله‎ای را از جایی نقل می‎کرد، «او مرد.»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *